تبليغاتX
We are refer to IRANANCY.COM - یاد محرم و حماسه ی حسینی
We are refer to IRANANCY.COM

ایام محرم فرارسیده است. عاشورا نزدیک. یادی از حماسه حسینی نمودن واجب می نماید. این بار نیز قرعه به نام من افتاد تا بنویسم. اما این بار از همیشه سخت تر. چون باید از کسی بنویسم که مظلوم ترین شخصیت های مذهبی ماست. مظلوم چه در بودنش، چه در شهادتش، چه در گریستن در سوگش و افسوسی عظیم تر در شناختش. پس من نباید بنویسم، که من نیز به سهم خود در این مظلوم شدنش سهیمم. اما باید نگاشت. پس تکه هایی کوتاه از نوشته مرحوم شریعتی را از کتاب حسین وارث آدمش را به عاریت می گیرم، که او به شناختی وسیع از حسین بن علی رسیده بود.


..... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم. از روضه توانستم منصرف شوم . اما چگونه می توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم، دوستی که هرگاه روزگار عاجزم می کرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم. برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم. مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم. آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود. تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد....
....می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم. او که قربانی این همه زشتی و جهل است.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی ...
...دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال خصومت جاری.....
....می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم: اینک دو دست فرو افتاده اش.....
....پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: هستم، که زندگی می کنم. این همه بیچاره بودن و بار بودن این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است....
.... همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم. شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر. هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید....
.....چه بگویم؟ مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. ......
....در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.نه باز می گردد.........
....ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ...
....همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب( در طول تاریخ، از آدم تا ...
...به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا. با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند. نمی توانم تحمل کنم، سنگین است.....
....می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم. تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم. خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و صلیب جریده و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند....
....این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟
به من بگویید: نامش چیست؟ هیچ کس پاسخم را نمی گوید! پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است........
+ نوشته شده در Wed 16 Jan 2008ساعت 1:46 PM توسط مجید زندی |